خلوتی با امیرخسرو دهلوی
شمارهٔ ۱۶۸۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
آیین تو دل بردن است، ای چشم خلقی سوی توخوی تو مردم کشتن است، ای من غلام روی تو
۲
گه جان به بویی می دهم، گه دل به مویی می نهمکاری ست افتاده مرا با هر خم گیسوی تو
۳
از بس که کویت هیچگه خالی نباشد ز آه کسهر لحظه بینم تازه تر داغ سگان گوی تو
۴
نزدیک مردن می شوم از بوی زلفت می زیمتا حال چون خواهد شدن روزی که نبود بوی تو
صفحهٔ ۱ از ۳