خلوتی با امیرخسرو دهلوی
شمارهٔ ۱۷۷۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
فریاد کاندر شهر ما خون میکند عیارهایشوخیکشی غارتگری مردمکشی خونخوارهای
۲
او میرود جولانزنان بر پشت زین وز هر طرفنظارگی در روی او حیران و خوش نظارهای
۳
من چون توانم دیدنش آخر به چشم مردمانکز چشم خود در غیرتم بر آنچنان رخسارهای
۴
دارد لب شیرین او کاری ز دندان کسیکان هست جان پارهام یا هست از جان پارهای
صفحهٔ ۱ از ۲