خلوتی با سیف فرغانی
شمارهٔ ۸۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ای که لعل لب تو آبخور جان منستتو اگر آن منی هر دو جهان آن منست
۲
آب دریا ننشاند پس ازین شعله اوگر بآتش رسد این سوز که در جان منست
۳
به تمنای وصال تو بسی سودا پختطمع خام که اندر دل بریان منست
۴
خود (تو) یک روز نگفتی که بدو مرهم وصلبفرستم، که دلش خسته هجران منست
صفحهٔ ۱ از ۴