خلوتی با سیف فرغانی
شمارهٔ ۲۵۶
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
سحرگه سوی ما بویی اگر زآن دلستان آیدچو صحت سوی بیماران و سوی مرده جان آید
۲
بسا عاشق که او خود را بسوزد همچو پروانهگر آن سلطان مه رویان چو شمع اندر میان آید
۳
از آن حسرت که بی رویش نباید دید گلها رادلم چون غنچه خون گردد چو گل در بوستان آید
۴
چو صید از دام جست ای دل دگر چون در کمند افتدنفس کرکام بیرون شد دگر کی باد هان آید
صفحهٔ ۱ از ۴