خلوتی با سیف فرغانی
شمارهٔ ۴۵۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ترا اگر چه فراغت بود ز یاری منبریده نیست ز وصلت امیدواری من
۲
از آرزوی تو در خاک و خون همی گردمبیا و عزت خود باز بین و خواری من
۳
در اشتیاق تو شبها چنان بنالیدمکه خسته شد دل شب از فغان و زاری من
۴
غم تو خوردم و خون شد دلم جزاک اللهکه خوش قیام نمودی بغمگساری من
صفحهٔ ۱ از ۳