شعر را زندگی کن
خلوتی با مسعود سعد سلمان

شمارهٔ ۸۴ - داستان تبه روزی و گرفتاری

قصاید

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
بیچاره تن من که ز غم جانش برآمداز دست بشد کارش و از پای درآمد
۲
هرگز به جهان دید کسی غم چو غم منکز سر شودم تازه چو گویم به سر آمد
۳
آن داد مرا گردش گردون که ز سختیمن زهر بخوردم به دهانم شکر آمد
۴
وان آتش سوزنده مرا گشت که دوزخدر خواب بدیدم به دو چشمم شرر آمد
صفحهٔ ۱ از ۵
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth