خلوتی با مسعود سعد سلمان
شمارهٔ ۲۰۹ - مدح عمادالدوله ابوسعد بابو
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
نهاد زلف تو بر مه ز کبر و ناز قدمکراست دست بر آن مشک گون غالیه شم
۲
چو بود عارض تو لاله طبیعی رنگمگر نمود مرا عنبر طبیعی خم
۳
بهاری روی تو از زلف تو فزون گشته ستبهای دیبا آری فزون شود ز علم
۴
ز خون دلها خطی نوشت خامه حسنکه آن به حلقه و خالست معرب و معجم
صفحهٔ ۱ از ۸