خلوتی با ابن حسام خوسفی
غزل شمارهٔ ۸۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
زبس که می کند آن چشم فتنه بر من نازبه جان رسید دل از عشوه های آن طناز
۲
تطاول سر زلفس نمی توانم گفتکه کوتهست مرا عمر و قصه ایست ذراز
۳
سرشکِ پرده در من ز عین غمّازیبدان رسید که بر رو فکند مارا راز
۴
چو دسترس نبود آستین کشیدن دوستبر استانه ی او روی ما و خاک نیاز
صفحهٔ ۱ از ۲