خلوتی با جامی
بخش ۱۱۶ - قصه کلی که در خانه معشوق خود بکوفت گفتند باز گرد که صحبتی تنگ است موی در نمی گنجد گفت بهانه مجوی و در باز کن که من خود کلم و موی ندارم
دفتر اول
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
کلکی بود عاشق گلکیشوخکی مشکبار کاکلکی
۲
داشت معشوق از قضا روزیخلوتی با چو خود دل افروزی
۳
هر دو تنها به عیش بنشستهبر رخ غیر در فرو بسته
۴
کلک از حالشان شنید خبررفت و گستاخ حلقه زد بر در
صفحهٔ ۱ از ۳