شعر را زندگی کن
خلوتی با جامی

بخش ۱۵۳ - قصه روستایی که درازگوش پیر لنگ پشت ریش به بازار خر فروشان برد، دلال فریاد برداشت که کی می خرد خری جوان روان تندرست، روستایی چون آن بشنید باور داشت و از فروختن درازگوش پشیمان شد

دفتر اول

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
پاسخش داد کای سلیم القلبکرده دهر از تو فهم و دانش سلب
۲
بلکه هرگز تو را نبوده‌ست آنکز تو گویم کس ربوده‌ست آن
۳
سال‌ها شد که راکب اوییقصهٔ او ز من چه می‌جویی‌؟!
۴
به گزافی که بر زبان دو سه یارراندم از بهر گرمی بازار
صفحهٔ ۱ از ۱۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth