خلوتی با جامی
بخش ۲۹ - قصه حاتم و آن بند از پای اسیری گشادن و بر پای خود نهادن
دفتر سوم
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
حاتم آن بحر جود و کان عطاروزی از قوم خویش ماند جدا
۲
اوفتادش گذر به قافله ایدید اسیری به پای سلسله ای
۳
پیش آمد اسیر بهر گشادخواست زو فدیه تا شود آزاد
۴
حاتم آنجا نداشت هیچ به دستبر وی از بار آن رسید شکست
صفحهٔ ۱ از ۲