خلوتی با جامی
بخش ۲ - حکایت آن کرد که در انبوهی شهر کدویی بر پای خود بست تا خود را گم نکند
سلامان و ابسال
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
کردی از آشوب گردشهای دهرکرد از صحرا و کوه آهنگ شهر
۲
دید شهری پر فغان و پر خروشآمده ز انبوهیِ مردم بهجوش
۳
بیقراران جهان در هر مَقَردر تک و پو بر خلاف یکدگر
۴
آن یکی را از برون عزم درونوان دگر را از درون میل برون
صفحهٔ ۱ از ۶