خلوتی با جامی
بخش ۸۳ - حکایت آن جوانمرد که چون به روی معشوق که چشم روشنش بود آبله افتاد خود را به نابینایی فرانمود تا معشوق نداند که عیب وی را می بیند
سبحةالابرار
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
آن جوانمرد زنی زیبا خواستخانه دل به خیالش آراست
۲
لیک ازان پیش که بینند به هموز پی وصل نشینند به هم
۳
آن صنم عارضه ای پیدا کردبر سر بستر و بالین جا کرد
۴
زآتش تب به رخش تاب نماندزآبله در گل او آب نماند
صفحهٔ ۱ از ۶