خلوتی با جامی
بخش ۱۸ - حکایت پسر مهتر ده که چون با پدر مشاهده حشمت و شوکت پادشاه شهر کرد
خردنامه اسکندری
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گفت اگر اینست رسم مهتریمنصب ما نیست جز لولیگری
۲
یکی روستایی پسر کش پدربه ده بودی از مه دهی بهره ور
۳
دماغی پر از نخوت و جاه داشتدلی خالی از حشمت شاه داشت
۴
پدر روزی از ده کمتر تنگ کردبه رفتن سوی شهر آهنگ کرد
صفحهٔ ۱ از ۵