خلوتی با هلالی جغتایی
شمارهٔ ۷۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دگرم بسته آن زلف سیه نتوان داشتآن چنانم که بزنجیر نگه نتوان داشت
۲
تاب خیل و سپه زلف و رخی نیست مراروز و شب معرکه با خیل و سپه نتوان داشت
۳
تا کی آن چاه ذقن را نگرم با لب خشک؟این همه تشنه مرا بر لب چه نتوان داشت
۴
دیده بر بستم و نومید نشستم، چه کنم؟بیش ازین دیده بامید بره نتوان داشت
صفحهٔ ۱ از ۲