خلوتی با هلالی جغتایی
شمارهٔ ۳۴۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
من بیدل بعمر خود ندیدم یک نگاه از تونمیدانم چه عمرست این؟ دریغ و درد و آه از تو!
۲
همان روزی که گشتی پادشاه حسن، دانستمکه داد خود نخواهد یافت هرگز دادخواه از تو
۳
مکش هر بی گنه را، زان بترس آخر که در محشرطلب دارند فردا خون چندین بی گناه از تو
۴
تو شاه ملک حسنی، من گدای درگه عشقممقام بندگی از من، سریر عز و جاه از تو
صفحهٔ ۱ از ۲