خلوتی با امیر معزی
شمارهٔ ۱۴۶
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
قمر شد با سر زلفش مقامردل من برده شد کاری است نادر
۲
دلم باید جهاز اندر میانهچو زلفش با قمر باشد مقامر
۳
مجاهز بود و حاصل خود نیامدمرا خَصلی از آن خصمان جائر
۴
مرا با ماه و شب کار اوفتادستکه گردون هر دو را دارد مسافر
صفحهٔ ۱ از ۱۴