خلوتی با امیر معزی
شمارهٔ ۲۳۴
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بنگر این پیروزهگون دریای ناپیدا کناربر سر آورده ز قعر خویش درّ شاهوار
۲
کشتی ای زرین در او گاهی بلند و گاه پستزورقی سیمین در او گاهی نهان گه آشکار
۳
بنگر این غالب دو لشکر بر جناح یکدگرلشکری از حد روم و لشکری از زنگبار
۴
در تموز و در زمستان مختلف با یکدگرمتفق با یکدگر در مهرگان و در بهار
صفحهٔ ۱ از ۱۳