خلوتی با امیر معزی
شمارهٔ ۲۴۳
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
زان دو رشته دُرّ مکنون زان دو لعل آبدارچند باشد جزع من بر کهربا بیجاده بار
۲
جزع من بر کهربا بیجاده بارد تا بتمدُرّ مکنون دارد اندر زیِر لعلِ آبدار
۳
لعل آن بت آب حَیوان است پنداری کزوهر که یک شربت خورد جاوید ماند خضروار
۴
گر بخار عنبری دارد ندارم بس عجبآب حیوان را سزد گر عنبرین باشد بخار
صفحهٔ ۱ از ۱۳