خلوتی با امیر معزی
شمارهٔ ۲۶۸
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
تا روزگار خویش بریدیم ز یار خویشعاجز شدم ز نادرهٔ روزگار خویش
۲
در بند عشق بیدل و بییار ماندهامدوری گرفته دل ز من و من زیار خویش
۳
دیوانهوار باک ندارد دلم ز کسمن باک دارم از دل دیوانهوار خویش
۴
بر دفتر وصال نوشتم همی شمارکردم غلط به شهر و به سامان شمار خویش
صفحهٔ ۱ از ۱۱