خلوتی با امیر معزی
شمارهٔ ۳۰۶
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
هست زلف و دهن و قد تو ای سیم اندامجیم و میم و الف و قامت من هست چو لام
۲
من یکی ام ز جمال تو مرا دور مکنکه جمالت نبود بی من بیچاره تمام
۳
زلف مشکین تو دامی است پر از حلقه و بنددل مسکین من افتاده در آن دام مدام
۴
نه عجب گر دل من زلف تو را صید شدستصید دل باشد جایی که بود زلف تو دام
صفحهٔ ۱ از ۱۰