خلوتی با امیر معزی
شمارهٔ ۳۵۹
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گفتم مرا بوسه ده ای ماهِ دلستانگفتا که ماه بوسه که را داد در جهان
۲
گفتم فروغ روی تو افزون بود به شبگفتا به شب فروغ دهد ماه آسمان
۳
گفتم به یک مکانت نبینم به یک قرارگفتا که مه قرار نگیرد به یک مکان
۴
گفتم که از خط تو فغان است خلق راگفتا خسوف ماه بود خلق را فغان
صفحهٔ ۱ از ۱۵