خلوتی با امیر معزی
شمارهٔ ۴۳۷
قصاید
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ای تو را بر مه و زهره ز شب تیره ردیزهره از چرخ به زیبایی تو کردندی
۲
نه عجب گر کند از چرخ ندا زهره تو راتا به مه بر ز شب تیره تو را هست ردی
۳
لعبت چشم منی چشم منت باد نثارراحت جان منی جان منت باد فدا
۴
ای درخشنده بناگوش تو از زلف سیاههمچو از ابر درخشنده بود شمس ضحی
صفحهٔ ۱ از ۱۲