خلوتی با امیر معزی
شمارهٔ ۳۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
از غم عشقت نگارا دیده پرخونکردهامتا رخ و عارض زخون دیده گلگون کردهام
۲
ای بسا شبها که من از آرزوی روی تواز سرشک دیده کویت را چو جیحون کردهام
۳
خون من خواهیکه ریزی بیگناهان هر زمانتو چه پنداری که من در عاشقی چون کردهام
۴
دوش وقت نیمشب پیش خدا از جورتوصدهزار افغان و فریاد از تو افزون کردهام
صفحهٔ ۱ از ۲