خلوتی با امیر معزی
شمارهٔ ۴۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
به شب از داغ هجر تو نمیدانم غنود ای جانکه درد و داغ هجران تو خواب از من ربود ای جان
۲
ز بهر دیدن رویت چو باشم بر سر کویتخروش پاسبان تو به جان باید شنود ای جان
۳
به باغ صحبت وصلت بکشتم تخم امیدتکنون آمد به بر تخمم کسی دیگر درود ای جان
۴
مرا شادی رخسار تو باشد هر کجا باشمچو رخسارت نبینم من ندانم شاد بود ای جان
صفحهٔ ۱ از ۲