خلوتی با حکیم نزاری
شمارهٔ ۱۴۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
عشق این است که ما راست دگرها هوس استهر که چون ماست نشانیش ز معشوق بس است
۲
در حضوریم به کویش ز شد آمد فارغشهر پندار که بی محتسب و بی عسس است
۳
خود چه باک است اگر شهر پر از محتسب اندیا چه بیم است ز هر چند که در دهر کس است
۴
دوست گو خواه نهان باشد گو خواه عیاناصل معنی طلبد عشق که سوزش هوس است
صفحهٔ ۱ از ۳