خلوتی با حکیم نزاری
شمارهٔ ۲۱۶
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
من پیش از این که داشتمی پای دل ز دستهرگز نرفتمی ز پی بی دلان مست
۲
تا دل به دست بود ز دستم نرفت کارواکنون که دل ز دست بدادم شدم ز دست
۳
برخاست از سر همه اکوان کفرو دینهرشیردل که بر سر کوی بلا نشست
۴
نازک دلان بمانده در تیه حیرت اندتا برکه راه بازگشادندو بر که بست
صفحهٔ ۱ از ۳