خلوتی با حکیم نزاری
شمارهٔ ۴۲۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
نه بخت با منِ مسکین سری به ره داردنه یارم از منِ بی چاره یاد می آرد
۲
بیا و بر ورقِ رویِ زعفرانم بینکه دیده ژاله به رخ بر چو لاله می بارد
۳
مراد حاصل و من غافل و همین باشدسزایِ آن که شبِ وصل شکر نگزارد
۴
شبِ وصال تو بوده ست قدر و من مدهوشخیال مست نباشد چنان که پندارد
صفحهٔ ۱ از ۳