خلوتی با حکیم نزاری
شمارهٔ ۵۰۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
مرا در سینه گر رازی بود هم رازم او باشدچو با او باشد اسرارم سر و کارم نکو باشد
۲
ترا چشمی دگر باید گر آن بینی که او بیندترا جانی دگر باید که آن باشی که او باشد
۳
انا الحق گوی چون حلّاج ترکِ خویش بینی کنبرون زو هر چه خواهی دید اَز او آرزو باشد
۴
خرابات است و مردان اند و خمّارند و خنبِ میمناجات است و تسبیحم صراحی و سبو باشد
صفحهٔ ۱ از ۳