خلوتی با حکیم نزاری
شمارهٔ ۵۲۶
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چنانت دوست می دارم که جانم بر دهان آمدنگفتم با کس این معنی که تا جان بر زفان آمد
۲
چه سودا پخته ام شبها که روزی در میان آییجگرها خورده ام تا با تو حرفی در میان آمد
۳
چه محنت ها که مجنون برد و برنا خورد از لیلیبه حیرت هم چنین رفتیم و بر ما بیش از آن آمد
۴
اگر خسرو نیاز آرد حرارت با شکر باشدوگر شیرین ترش گوید رطب با استخوان آمد
صفحهٔ ۱ از ۳