خلوتی با حکیم نزاری
شمارهٔ ۸۱۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
تا ساکنِ کنجِ محنت آبادمهرگز نفسی نرفتی از یادم
۲
قدرِ شبِ وصلِ تو ندانستمدور از تو به روزِ محنت افتادم
۳
سیر از غمِ تو نمی شوم با آنکبر کند غمت ز بیخ بنیادم
۴
فریاد برم به شحنه از جورتزیرا که نمی رسی به فریادم
صفحهٔ ۱ از ۲