خلوتی با حکیم نزاری
شمارهٔ ۸۲۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بگذاشتمت جانا ناکام و سفر کردمبی رویِ تو از دیده خونابه به در کردم
۲
در چشمِ منی گویی بنشسته که پندارمرویِ تو همی بینم در هر چه نظر کردم
۳
هر جا که تهی کردم بر یادِ لبت جامیاز دیده دگر بارش پر خونِ جگر کردم
۴
چون هیچ نماند از من اکنون ز که می ترسممجنون شده ام مجنون از عقل حذر کردم
صفحهٔ ۱ از ۳