خلوتی با حکیم نزاری
شمارهٔ ۸۲۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
شبانِ تا به سحر گردِ شهر می گردمکسی نکرد ازین بی خودی که من کردم
۲
به اختیار گدا دل به پادشاه دهدبه دستِ خود چه بلا با سر خود آوردم
۳
غم نمی خورد آن کس که در محبّتِ اوهزار شربتِ خونابۀ جگر خوردم
۴
به دشمنم چه توقّع که بی گناه از دوستنمی کنم گله امّا بسی بیازردم
صفحهٔ ۱ از ۳