خلوتی با حکیم نزاری
شمارهٔ ۸۳۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
اگر دولت بود روزی به قوهستان دگر بارمکند بازم دگر هرگز سفر کردن نپندارم
۲
شب وصلش ندانستم که روز هجر پیش آیدبدانم قدر اگر زین پس چنان یک شب به روز آرم
۳
که بنشسته ست در چشمم که روز از شب نپندارمچه سودا بر دماغم زد که شب تا روز بیدارم
۴
نمی خواهم که کس داند که از عشقم چه پیش آمدچو نامحرم منم در ره ز خود پوشیده می دارم
صفحهٔ ۱ از ۳