خلوتی با حکیم نزاری
شمارهٔ ۸۴۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بی تو خونابه به رخساره فرو می بارممرغ و ماهی همه شب خفته و من بیدارم
۲
روزگاریست که بی مدّعیان می خواهمکه شبی بر سرِ کویِ تو به پایان آرم
۳
بی تو فردوس نمی خواهم و طوبا و قصوراز بهشتی که نه آن با تو بود بیزارم
۴
گر به چشمان سیاه اند حواری مشهورپس من این جا هم از آن چشم حواری دارم
صفحهٔ ۱ از ۳