خلوتی با حکیم نزاری
شمارهٔ ۸۸۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
منم آخر که چنین بی تو جهان می بینمنه خیال است همانا که چنان می بینم
۲
هرچه در آینه ی رغبت دل می نگرمنقش سودای تو بر صورت جان می بینم
۳
تو مپندار که آن روی ز چشمم برودبل که در هر چه نگه می کنم آن می بینم
۴
جهل مطلق بود از خانه به بستان رفتنتا گلستان تو بر سرو روان می بینم
صفحهٔ ۱ از ۲