خلوتی با حکیم نزاری
شمارهٔ ۹۰۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
آن چه شب بود که با دوست به پایان بردیمدردِ دیرینه ی دل با سرِ درمان بردیم
۲
باده خوردیم و نخوردیم غمِ دورِ فلکبوسه دادیم به یک دیگر و دندان بردیم
۳
روزگاری چو سکندر طلبیدیم و چو خضرعاقبت ره به سرِ چشمه ی حیوان بردیم
۴
در سراپرده ی حوران شبِ خلوت تا روزنادر آن بود که بی زحمتِ رضوان بردیم
صفحهٔ ۱ از ۲