خلوتی با سعدالدین وراوینی
داستان آهو و موش و عقاب
باب دوم
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ملکزاده گفت: شنیدم که وقتی صیّادی بطلب صید بیرون رفت، دام نهاد، آهویی در دام افتاد، بیچاره در دام میطپید و بر خود میپیچید و از هر جانب نگاه میکرد تا چشمش بر موشی افتاد که از سوراخ بیرون آمده بود، حال او مشاهده میکرد. موش را آواز داد و گفت: اگرچ میان ما سابقهٔ صحبتی و رابطهٔ الفتی نرفتهست و هیچ حقی از حقوق بر تو متوجّه ندارم که بدان وجه ترا لازم آید بتدارکِ حال من ایستادگی نمودن، لکن آثار حسنِ سیرتِ باطن از نکوخویی و تازهرویی بر ظاهر تو میبینم؛
۲
وَ جَعَلتَ عُنوانَ السَّمَاحِ طَلَاقَهً وَ کَذَا لِکُلِّ صَحِیفَهٍ عُنوانُ
۳
توقّع میکنم که این افتادهی صدمهٔ نوایب را دست گیری و عقدهٔ این محنت از پایِ من بدندان برگشایی تا چون خلاصی باشد، از بنِ دندان خدمتِ تو همه عمر لازم شمرم و طوقِ طاعت تو در گردن نهم و رقمِ رقّیّت ابدبر ناصیهٔ حال خود کشم و ترا ذخیرهٔ بزرگ از بلندنامی و والامنشی مقتنی شود و بر صحیفهٔ حسنات ثبت گردد.
۴
مَن یَفعَلِ الخَیرَ لَا یَعدَم جَوَازِیَهُ لَا یَذهَبُ العُرفُ بَینَ اللهِ وَ النّاسِ
صفحهٔ ۱ از ۲