خلوتی با سعدالدین وراوینی
داستان مرد طامع با نوخرّه
باب دوم
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ملکزاده گفت: شنیدم که بهزمین شام پادشاهی بود هنرمند، دانشپسند، سخنپرور، مردی نوخرّه نام در میان ندماءِ حضرت داشت چنانک عادت روزگارست، اگرچ بهاهلیّت از همه متاخّر بود، به رتبتِ قبول بر همه تقدم داشت. روزی شخصی خوشمحضر، پاکیزهمنظر، نکتهانداز، بذلهپرداز، شیرینلهجه، چربزبان، لطیفهگوی، بهنشین که همنشینی ملوک را شایستی، بهرغبتی صادق و شوقی غالب از کشوری دوردست بر آوازهٔ محاسن و مکارمِ پادشاه بهخدمت آستانهٔ او شتافت تا مگر در پناهِ آن دولت جای یابد و از آسیبِ حوادث در جوارِ مأمون او محروس و مصون بماند.
۲
اُرِیدُ مَکانَاً مِن کَرِیمٍ یَصُونُنِی وَ اِلَّا فَلِی رِزقٌ بِکُلِّ مَکَانِ
۳
بهنزدیک نوخرّه آمد و صدقِ تمام در مصادقتِ او بنمود و مدت یکدو سال عمر بهعشوهٔ امانی میداد و در ملازمتِ صحبت او روزگار میگذرانید و هر وقت در معاریضِ اشاراتالکلام عرض دادی که مقصود من ازین دوستی توسّلیست که از تو بهخدمت پادشاه میجویم و توصّلی که بهدریافتِ این غرض میپیوندم، مگر به پایمردیِ اهتمامِ تو، شرفِ دستبوس او بیابم و در عقدِ حواشی و خدم آیم. نوخرّه میشنید و به تغافل و تجاهل بسر میبرد. چون سال برآمد و آن سعی مفید نشد، مردِ طامع طمع ازو برگرفت، بترک نوخرّه بگفت و آتش در بار منّت او زد و زبانِ بیآزرمی دراز کرد.
۴
دَعَوتُ نَدَاکَ مِن ظَمَأٍ اِلَیهِ فَعَنَّانِی بِقِیعَتِکَ السَّرَابُ
صفحهٔ ۱ از ۴