خلوتی با سعدالدین وراوینی
داستانِ دیوانه با خسرو
باب هفتم
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
هنج گفت: شنیدم که خسرو را فرزندی دلبندِ جان و پیوندِ دل بود، ناگاهش از کنارِ او درربودند و تندبادِ اجل آن شکوفهٔ شاخ امانی را پیش از موسمِ جوانی در خاک ریخت. خسرو چون کسی که از جانِ شیرین طمع بر گرفته باشد، در قلق و جزع افتاد، نزدیک بود که بهجایِ اشک دیدگان فرو بارد و جهان را به دودِ اندوه سیاه گرداند. مگر دیوانه شکلی عاقل، مست نمایی هشیاردل از مجانینِ عقلاءِ وقت که هر وقت به خدمتِ خسرو رسیدی و خسرو از غرائبِ کلمات و نکتِ فوایدِ او متّعظ شدی، فراز آمد. پرسید که خسرو را چه رسیدهست و چه افتاده که برین صفت آشفتهحال شدهست؟ خسرو گفت: چنین چراغی از پیشِ چشمِ من برگرفتند که جهان بر چشمِ من تاریک شد و به داغِ فراقِ چنین جگر گوشهای مبتلی گشتم که میبینی.
۲
صُبَّت عَلَیَّ مَصَائِبٌ لَو اَنَّهَا صُبَّت عَلَی الأَیَّامِ صِرنَ لَیَالِیَا
۳
دیوانه گفت: ای پادشاه، عیسی عَلَیهِ السَّلَام، به مصیبت رسیدهای تعزیت کرد و گفت:
۴
کُن لِرَبِّکَ کَالحَمَامِ الآلِفِ یَذبَحُونَ فِرَاخَهُ وَ لَا یَطِیرُ عَنهُم، امّا از تو سؤالی دارم، جواب به صواب گوی، چنان میخواستی که این پسر هرگز نمیرد؟ گفت: نی، ولیکن میخواستم که بهره از لذّاتِ این جهانی بردارد و عمرِ دراز بیابد. دیوانه گفت: از بعضی لذّت که یافته بود، هیچ با او دیدی؟ گفت نی. گفت: از آن لذّت که نیافته بود، هیچ با او بود؟ گفت: نی. گفت پس درست شد که لذّتِ یافته با لذّتِ نایافته برابرست. اکنون چنان پندار که آنچه نیافت، بیافت و آنچ نخورد، بخورد و بسیار بزیست و پس بمرد.
صفحهٔ ۱ از ۹