خلوتی با قدسی مشهدی
شمارهٔ ۴۶
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چیزی نشد معلوم من از صحبت فرزانههابر قلب رسوایی زدم زین پس من و دیوانهها
۲
از بیم سیل اشک من نیک و بد روی زمینتا مردمان چشم خود بیرون شدند از خانهها
۳
گر خود تهیدستم چه شد دستی ندارم بر فلکچشک و دل من پر بود گنج است در ویرانهها
۴
از گفتگوی این و آن تا کی فرورفتن توانمردم ز غفلت تا به کی خواب آرد این افسانهها
صفحهٔ ۱ از ۳