خلوتی با قدسی مشهدی
شمارهٔ ۸۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
شب دل ناشکر من آرام با خنجر نداشتسینه صد پیکان چشید و دست از افغان برنداشت
۲
تهمتی بود این که گفتم آتش دل مرده استکز دلم برخاست آه و رنگ خاکستر نداشت
۳
بر سر نظّاره روی تو بر من ناز کردور نه بر من چشم روشن منتی دیگر نداشت
۴
تا بر زلف تو امروز آمدم مردم که دوشخواب دیدم ناتوانی را که دل در بر نداشت
صفحهٔ ۱ از ۳