خلوتی با قدسی مشهدی
شمارهٔ ۲۳۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
کی دواجو بود آن دل که ز دردش دم زدداغ بیدردی آنم که دم از مرهم زد
۲
با خرد روز ازل بر سر سودا بودمعشق پیش آمد و سودای مرا برهم زد
۳
محنت هجر تو داند که چه با جانها کردشعله عشق تو داند که چه در عالم زد
۴
گوش کس باخبر از زمزمه شوق نبودعشقت آن روز که ناخن به دل آدم زد
صفحهٔ ۱ از ۳