خلوتی با قدسی مشهدی
شمارهٔ ۴۱۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
حیرانم از افسردگی، در کار و بار خویشتنکو عشق تا آتش زنم، در روزگار خویشتن
۲
گفتم مبادا بعد من، ملک کسی گردد غمتتا بیع بستم، کردمش وقف مزار خویشتن
۳
در محفل روحانیان، گردد ز مو باریکترتا نغمهای بیرون کشد، مطرب ز تار خویشتن
۴
با آنکه عمرم در چمن، در پای گلبن صرف شدهرگز ندیدم تا منم، گل در کنار خویشتن
صفحهٔ ۱ از ۳