خلوتی با قدسی مشهدی
شمارهٔ ۴۴۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
من و تا روز، هر شب در فراق چشم میگونیبه دل پیکان پر زهری، به لب پیمانه خونی
۲
ز عکس عارض جانان، شود هر ذره خورشیدیز خوناب سرشک من، شود هر قطره جیحونی
۳
مخوان افسانه وز من پرس اوضاع محبت راکه نبود عشقبازی کار هر فرهاد و مجنونی
۴
پی نظّارهاش از ناز میکشتی ملایک رااگر میداشتی رضوان چو قدت نخل موزونی
صفحهٔ ۱ از ۲