خلوتی با کمال خجندی
شمارهٔ ۱۸۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
سگ کویش به من دربند باری استعزیزی را سر و سودای خواری است
۲
مرا هست از سگش هم چشم باریگدا را آرزوی شهر یاری است
۳
چو آید در حریم دل خیالشبر آن در کار دیده برده داری است
۴
لبش خواهم سپرد اکنون به دندانکه راه و رسم عاشق جان سپاری است
صفحهٔ ۱ از ۲