خلوتی با کمال خجندی
شمارهٔ ۵۱۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
مکن بیم که شمشیر رقیب ما بران باشدمی از کشتن نمیترسم رها کن تا بر آن باشد
۲
پر از جانهاست دامنهای زلف تو میفشانشتو معشوقی مرا فرما که عاشق جان فشان باشد
۳
حدیث لطف گفتارت بکن از دیگری پرسشکه ما را ز آن لب انگشت تحیر در دهان باشد
۴
چه نسبت می کنی مه را بخود خود را نکونر بینکه از تو نابمة فرق از زمین تا آسمان باشد
صفحهٔ ۱ از ۲