خلوتی با همام تبریزی
شمارهٔ ۱۰۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
آفتابی و ز مهرت همه دلها محرورچشم روشن بود آن را که تو باشی منظور
۲
قربتت نیست میسر به نظر خرسندمهمه مردم نگرانند به خورشید از دور
۳
انتظار نظرم پرده صبرم بدریدتا به کی نرگس مستت بود از ما مستور
۴
آنچه میجست سکندر به میان ظلماتگو بیایید و ببینید در این چشمه نور
صفحهٔ ۱ از ۲