خلوتی با فیض کاشانی
شمارهٔ ۴۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دست از طلب ندارم تا کام من برآیدیا تن رسد به جانم یا جان ز تن برآید
۲
بنمای رو که جانها گردد فدای رویتبگشای لب که فریاد از مرد و زن برآید
۳
هر قوم راست راهی، شاهی و قبلهگاهیمائیم و درگه تو تا جان ز تن برآید
۴
از کوی خویش بفرست سوی امیدوارانبوئی چو بوی رحمان کان از یمن برآید
صفحهٔ ۱ از ۲