خلوتی با جامی
شمارهٔ ۶۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گرچه هر روزی ز صد ره کم نمی بینم تو راخون همی گریم اگر یک دم نمی بینم تو را
۲
هر بنا محکم ز سنگ است ای دلت چون سنگ سختچون بنای دوستی محکم نمی بینم تو را
۳
عشق شد در دل مقیم ای عقل درد سر ببرکاندرین خلوتسرا محرم نمی بینم تو را
۴
بهر قتل عاشقان می دیدمت زین بیش غمچون به بخت ما رسید آن هم نمی بینم تو را
صفحهٔ ۱ از ۲